تبليغاتX
روزانه
























روزانه

یادداشت-داستان کوتاه-مقاله

رابطه فرمانبرداری با ترویج غم در صدا و سیما

 

فاطمه مقدم: تلویزیون یكی از ابزارهای ارتباط توده‌ای است كه مانند روزنامه، مجله ، رادیو از جنبه‌های گوناگون خبری، تفریحی، فرهنگی، آموزشی و تبلیغاتی برخوردار است. قابلیت‌های تكنولوژیك تلویزیون چنان است كه این رسانه می‌تواند در مقایسه با سایر رسانه‌ها، به جز فیلم و ویدئو، محتوایی نزدیكتر به زندگی واقعی را ارائه كند. این رسانه با استفاده از رمزهای زبانی، شبه زبانی و بیان چهره‌ای، حالتی و دستی و همچنین كنش متقابل رویارو چند حس مختلف مخاطب را در هنگام تماشای تلویزیون به‌كار می گیرد. این امر دقیقاً برعكس دیگر رسانه‌هاست كه در آن‌ها صرفاً یكی از حواس مخاطب به‌طور كامل به‌كار گرفته می‌شود. اما نکته ای که در این میان وجود دارد این است که نوع ارتباط در تلویزیون یك‌سویه است، از این‌روامكان دریافت بازخورد در شرایط معمول وجود ندارد. این ارتباط یک سویه مخاطب را در شرایطی قرارمی دهد که به تلویزیون به عنوان مرجعی تقریبا تخطی ناپذیر می نگرند و از آنجایی که تلویزیون دارای ویژگی انتشار سریع و مداوم داده ها و تنظیم حوزه تحت پوشش با وسعت بسیار زیاد است می تواند ذهن مخاطب را به خوبی کنترل کند. این ارتباط یک سویه که از قضا در پیشینه فرهنگی ما ایرانیان بسیار هم مسبوق به سابقه است در پیوند با دولتی بودن تلویزیون سبب شده که این رسانه به ابزاری برای تبلیغ عقاید مورد پسند حاکمان تبدیل شود و هدفگذاري و سياستگذاري محتوايي براي شبکه‌هاي مختلف سيما به نحوی طراحی شود که به تلویزیون کارکردی امنیتی در جهت رسیدن به برداشت های مشترک اجتماعی و عقیدتی تعیین شده دهد تا  کارکردی سرگرمی ساز، آموزشی و...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 7:27 توسط فاطمه مقدم| |

فاطمه مقدم: صبح صبحانه خورده ونخورده راهی محل کارش می شود هنوز خواب در چشمهایش است که رنگ قرمز یک بنا شوکه اش می کند. خانه ای قرمز رنگ وآتشین مثل خانه ای از شهر جادو یکباره جلویش سبز می شود چند قدم عقب میرود و نگاهی به خانه  ای که گویی از خم رنگرزی بیرون آمده می اندازد دیروز این خانه اینجا نبود یعنی خانه بود اما رنگ آن مثل دیگر بنا ها بود مرمر سفید و یا سیمان سفید و یا آجر بله مرمره سفید بود جنس سنگ مرمر هنوز از زیر این رنگ دیده می شود گویی شب گذشته روی دیوار خانه را با پیستوله رنگ پاش، بی دقت و نا نا منظم رنگ قرمزتند و آتشینی پاشیده اند خواب از چشمش پریده و می تواند با اسودگی راهی محل کارش شود اتفاق عجیبی نیفتاده پیش از این هم این تغییر رنگ یکباره ساختمانی را نزدیک محل کارش یا در خیابانی که از آن گذر می کرده دیده است  قرار است این خانه به اموزشگاه و یا موسسه کنکور و ... تبدیل شود مدتی است که در این شهر کهن رسم شده است که برای تغییر کاربری یک ساختمان از مسکونی به تجاری تنها کاری ضروری پاشیدن رنگی خالص وغیر متعارف به در و دیوار و گاه پنجره یک منزل مسکونی است رنگهای که در هیج یک از مصالح معماری این مرزو بوم دیده نمی شود رنگ بنفش رنگ نارنجی رنگ قرمز که گویا خیلی پر طرفدار است...


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 13:12 توسط فاطمه مقدم| |

 جایزه های برای تکاندن ادبیات

فاطمه مقدم: پرداختن به مبحث تزاید قارچ  وارجایزه های ادبی با نگاهی به عملکرد جشنواره ها در طی این چند سال پیش از آنکه بهانه ای برای انگشت گذاشتن بر ضعف ها باشد تلاشی درجهت آسیب شناسی نگاه فرهنگی در این دیار است. نگاهی که ریشه در خلقیات ما ایرانی ها دارد...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 22:43 توسط فاطمه مقدم| |

 

Bijansamandar.jpg

فاطمه مقدم: شعر شناسان و منتقدان ادبی برای شعر خوب معیار ها و میزان های متعدد و بعضا متفاوتی را تعیین کرده اند که از نحوه به کار گیری کلمات و آرایه ها ی ادبی را دربر می گیرد تا موجز کردن یک اندیشه مشعشع در کلامی تصویری و تازه. اما شاید بتوان گفت شعر موفق شعری است که بتواند در اولین خوانش با مخاطب ارتباط برقرار کند و در خوانش های بعدی لایه های دیگر خود را به مخاطب بنمایاند. بیژن سمندر استاد سرایش چنین شعر های است. شعر های به ظاهر ساده اما به واقع شاعرانه... 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 9:39 توسط فاطمه مقدم| |

اسم این وبلاگ را باید می گذاشتم روز مرگی نه روزانه چرا که روزها و بلکه ماههاست که نوشته های من پس از انتشار می میرد نوشته های که اختصاص یافته به نوشتن روزانه گزارش های طویل و بی خواننده جلسات فرهنگی ، مقاله های قلع و قمع شده توسط سردبیر، گفتگو های سانسور شده از سوی خودم و مصاحبه شونده بی نوا که فکر می کند من با ضبط صوت آمده ام که آبرویش را بر باد دهم  واز حرفهایش نکته ها بگیرم کم کاری ، اهمال کاری و یا اعتقاد و نظر متفاوتش را در روزنامه جار بزنم. برای همین خود را پشت جملات مطنطن پوک قایم می کند و قرقره می کند هر اعتقاد و نظری را که  در جامعه جاری است و تعریف و تجمید می کند از کسی که شاید در دل باران ناسزا بر سرش می ریزد. اما نمی داند در روزنامه کم تیراژ بی خواننده ای که سردبیرش مصلحانه و مشفقانه همه مطالب را جرح و تعدیل می کند نمی شود چیزی را جار زد اینجا همانجایی است که می توان جمله معروف "آنچه البته به جایی نرسد فریاد است" را در وصفش گفت هر چه می نویسی بعد از گذشتن از فیلتر ریز بافت سردبیر انقدر بی اثر و بی جان است که همان تک و توک خواننده را هم به فکر و نشان دادن عکس العمل نمی اندازد. می نویسی برای هیچ برای آنکه فردا به میوه فروشی که رفتی زیر گل  و لای کیلو ها سبزی ببینیش و یا دور کاهوی آماده شده برای فروش چرا که روزنامه های محلی ارزان تر از روزنامه های کشوری است البته این ها دلیل بر این نیست که انچه از قلم من جاری می شود بی نقص و عیب و مشکل گشا است مدتهاست که دیگر بدون فیلتری که شاید تنها از فیلتر سردبیر کمی درشت بافت تر است نمی توانم جمله ای بنویسم اگر جمله صریحی هم  بنویسم و اصلاحش نکنم تا آخر مطلب ذهنم حول ان جمله می چرخد تا تعدیلش کنم. مدتهاست که دیگر حتی نمی توانم درست فکر کنم چرا که من عادت دارم روی کاغذ فکر کنم. من روزانه می نویسم اما برای زندگی یک روزه نوشته ام در روزنامه ای که در شهر کم خواننده، بی خواننده است من روزنامه نگارم و مدتهاست که برای امرار معاش  سبزی فروش  محلمان می نویسم.

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 11:47 توسط فاطمه مقدم| |

 

-          در خدمت باشیم

-          خانوم سرتو بالا کن

سرعتش را کمتر کرد ولی نتوانست کفشهای آن چند نفر آخر را ببیند.

 "یعنی امروز هم مدرسه نیامده؟ "

 روی صندلی ایستگاه بزور خودش را بین دوزن جا کرد. زن کناری غرغری کرد. از پشت شیشه دودی ایستگاه به حلقه پسرها نگاه کرد. بین این چند نفر هم نبود. یک هفته بود که علی را ندیده بود. رفت جلوی ایستگاه ایستاد صدای خنده قاه قاه  پسری از جمع بیرون زد. چند قدم عقب تر رفت تا بتواند کفشهای همشان را ببیند همه کتانی پوشیده بودند. علی جز معدود پسرهای بود که کفش چرمی قهوه ای می پوشید. نیاز نبود سرش را بلند کند تا مطمئن شود طرح و خطوط کفش های علی را هم حفظ بود هر دو کفشش را که اتفاقا هردو هم چرمی قهوه ای بودند. آمد جلوی ایستگاه ایستاد اتوبوس آمد و رفت سوار نشد. با امروز یک هفته می شد که علی را ندیده بود.

"شاید مریض شده؟ نکنه مدرسشو عوض کرده؟ خدایا! نه اینا نگرانی های بیخوده  هیچکی نزدیک امتحانها مدرسه شو عوض نمی کنه "

 تو یک مجله خوانده بود که این دلهره ها و نگرانیها از علائم عشق است. تو مجله برای عشق ویژگی های دیگری هم آورده بود اما او هر چه کوشیده بود نتوانسته بود احساسش را تفکیک کند تا بتواند از آن سر در اورد. فقط می دانست با تمام وجود دوست دارد علی را ببیند ساعتها و از روبرو. فکر کرد شاید به لوازم التحریری پایین مدرسه شان رفته این لوازم التحریری بین دو دبیرستان دخترانه و پسرانه قرار داشت. دخترها را 30 دقیقه زودتر از پسرها تعطیل می کردند آن روز کاپشنش را در مدرسه جا گذاشته بود و مجبور شده بود برگردد مدرسه. مدرسه پسرانه تازه تعطیل شده بودند ناگهان خودش را میان خیل پسرهای دید که هرکدام متلکی بارش می کردند.

-          من دیدمش دم در مدرسه منتظرته

-          منم خانوم من دنبال من می گردید.

دستپاچه شده بود از گرمای صورتش فهمیده بود که باید سرخ شده باشد. وقتی خجالت می کشید صورتش به طرز رسوا کننده ای سرخ می شد. برای آنکه سرخی صورتش بیشتر از این فریاد نزند  به مغازه لوازم التحریری که سر کوچه مدرسه شان بود رفت همان جای که برای اولین بار علی را دید.. با صدای مطمئنی با مغازه دار در مورد کاربردهای یک خط کش مهندسی بحث می کرد او هم دفتر های خاطرات و خودکارهای رنگی را تماشا می کرد.  به نظرش حرفها یش عاقلانه و استدلالهایش متین آمده بود و فکرکردمغازه دار باید احرفهای او را بپذیرد تا اینکه مغازه دار گفت: "درسته اقا جان حق با شماست هرچی شما بگی. اگه به دردت می خوره بردار یا علی اگه هم نه بفرما ما مخلصتیم."علی به او نگاهی کرده وخندیده بود.  به طرف ایستگاه که برگشته بود ایستگاه تقریبا خلوت شده بود ولی هنوز گله به گله پسرهای که توی اتوبوسهای قبلی جا نشده بودند ایستاده بودند و بلند بلند می خندیدند و ازتخته سیاه تا مدیر مدرسه را مسخره می کردند،طرف هم لگد می پراندند و به هم پس کله ای های می زدند. انعکاس نورآفتاب تو چاله چاله های آب کف خیابان چشمش را می زد آفتاب زمستانی که یکباره از پشت ابر بیرون آمده بود چنان اسمان را صاف  و ابی کرده بود که گویی هیچگاه بارانی نبارید بود. پیش از این کف خیابان رابه این دقت ندیده بود همیشه این خیابان آنقدر شلوغ  و پر سرو صدا بود که ماشین ها هم نمی توانستند به راحتی سیل جمعیت دختر مدرسه ای ها را ببرند و عبور کنند. توی ایستگاه غیر از او دختر مدرسه ای دیگری نبود ازاینکه جلوی ایستگاه ایستاده بود و جمعیتی  پسر پشت سرش بودند معذب بود فکر کرد حالا باسنش که به نظرش خیلی بزرگ بود یا مانتواش را که مادرش بر خلاف میل او از پشت یقه تا پایین آن را درز انداخته بود و مانتو را به دو تکه تقسیم کرده بود  مسخره می کردند. وقتی به ایستگاه رسید روی نیمکت های ایستگاه تنها چند زن نشسته بودند فکر کرد بهتر است توی ایستگاه بنشیند تا جلوی این جماعت مرد و زن متلکی بارش نکرده اند. به طرف نیمکت های ایستگاه برگشت علی را دید که به دیواره سایبان ایستگاه تکیه داده است. سرش رابلند کرد نگاهشان به هم گره خورد نتوانست چشمش را بگیرد از همان لحظه این گره از نگاه به دلش خورد و مثل یک غده کوچک در دلش جای گرفت. علی لبخندی زد. سرش را پایین انداخت و نشست. رنگ چشمهاش عسلی بود و رنگ موهاش قهوه ای لبهای درشتی داشت که بعد از این لبخندشان خاطره ثابت ذهنش شده بود.

"نکنه تو این پسرها بر می خوره سواره  اتوبوس می شه  و من نمی بینمش؟ امروز باید می رفتم کنار پاساژ منتظر می شدم نباید اینجا می موندم اتوبوس های اولی کیپ تا کیپ پر از پسر میشه از وقتی این زهرا هم می مونه بدتر هم شده هی حواسم به اون می ره که نبیندم. اصلا هم  ببینه به جهنم ."

زهرا همکلاسیش بود چند روز پیش توی ایستگاه گرفته بودش به حرف ومی خواست بداند  با کدام یک ازپسرها دوست است و منتظر کدامشان می شود.هرچه گفته بود با هیچ کدام باورش نمی شد. این چند روزی که زهرا دیرتر می رود و منتظر اتوبوس خلوت می شود برایش شده عذاب الیم دائم باید حواسش باشد زهرا متوجه نشود که برای چه می ماند. هرچند وقتی پسرها تعطیل می شوند آنقدر حواسش پی پیدا کردن علی است و چشمش دنبال اومی گردد که متوجه نمی شود زهرا کی و با کدوم اتوبوس می رود.

از وقتی علی را تو لوازم التحریر سر کوچه مدرسه دیده دو ماهی می گذرد تو این دوماه هر روز بعد از تعطیل شدن مدرسه تا چند خیابان ان طرف تر ایستگاه پیاده می رود تا این 30 دقیقه سر رود.  وقتی برمی گردد ایستگاه خلوت شده است. منتظر می ماند تا دوباره ایستگاه شلوغ شود. بعد در میان کفشهای کتانی و چرمی دنبال کفش چرمی قهوه ای می گردد. وقتی می بیندش تو  منتظر می شود سوار اتوبوس شود هیچگاه نمی نشیند چون بعضی روزها علی منتظر اتوبوس خلوت تر می شود و گاهی هم سوار اولین اتوبوس می شود اما اغلب منتظر اتوبوس خلوت تر می شود بعد او هم سوار می شود و از ته اتوبوس علی را نگاه می کند البته هیچ وقت ته ته نمی رود.چرا که اتوبوس یکباره آنقدر شلوغ می شود که حتی نمی تواندازمیان زنها نگاهش را بگذراند. علی پسر آرامی است و مثل بقیه پسرها بلند بلند حرف نمی زند وبه قهقهه نمی خندد. گاهی اوقات او را گم می کند اما چون همیشه سمت راست اتوبوس می ایستد می تواند موقع پیاده شدن خوب نگاهش کند و اگر علی اتفاقا بر گردد و سمت زنها را نگاه کند آن غده توی دلش گرم می شود. پیچید به سمت خیابان مدرسه. چشمش هیچ پسری را جا نمی انداخت. گوشش به این نبود که چه می گویند. مستقیم به چهره ها نگاه می کرد به چشم ها و لبها .چشمش را تا نزدیک لوازم التحریری راند از دور علی را شناخت با همان پیراهن چهار خانه سفید و سیاه و شلوار قهوه ای کنار لوازم التحریری ایستاده بود .تنها! دلش ازصبح گواهی داده بود که امروزعلی را می بیند. باورش نمی شدعلی به سمت او نگاه می کرد نه مثل آن وقتهای که گذرا به بخش زنانه اتوبوس نگاه می کرد و نگاهش بی هوا از روی او می گذشت. اینبار فقط به او نگاه می کرد. دوباره غده تو دلش گرم شد. چهره علی واضح تر شد و لبخند زد همان لبخندی حک شده در ذهنش. غده گرم تر شد و گویی آرام ارام اب می شد شیرین و نرم به همان نرمی که یک تکه پشمک فشرده توی دهان اب می شود و فضای دهان را گرم و شیرین می کند. احساس سبکی می کرد. چشمش را از چشمهای علی نمی گرفت و به سمت او می رفت. چند قدمی بیشتربا او فاصله نداشت اما علی دیگر به او نگاه نمی کرد نگاهش دورتر ها را می کاوید و حالا دیگر به پهنای صورتش می خندید از کنارش گذشت و با شنیدن صدای احوال پرسی دختری با او سرجایش خشک شد صدا اشنا بود بدون اراده برگشت زهرا را دید که با علی دست می داد.  

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 16:31 توسط فاطمه مقدم| |

عوضی نیومدید قالب و عوض کردم می خواهم تو این قالب جدید شخصی تر بنویسم.خب خوش اومدید دیگه چرا نگاه می کنید مطالب پایینه اول از همه یه داستان. گفتم می خوام حالا کی خدا می دونه
نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 11:54 توسط فاطمه مقدم| |

آیینه

صاحب فروشگاه باید این پادوی احمق را بیرون کند. باز هم ته چوب تی را کوبید به من اصلا نمی فهمد که این فضا تنگ است و نباید خودش بیایید تو فقط کافی است سر تی را داخل اتاق کند. این مسئله خیلی ساده است که فهمیده نشود ولی خب او هم کودن تر از آنست که به این بزودی بفهمد. تا بلایی سر من نیاورد یاد نمی گیرد. بازهم جای شکرش باقی است که تا ظهر نمی بینمش.

- آهسته عزیز من لباس پاره شد. ای بدنیست هرچند رنگش برای پوست تیره اش کمی تند است.  باید رنگ پخته تری انتخاب کند. اما تصور نمی کنم انتخابش کند اصلا خوشش نیامد. اول دکمه های لباس را باز کن. اوه چقدرعجول است!  لباسی  که تا پایین دکمه دارد را از سر در می آورد آنهم با این دست های دراز. هرچه روژلب مالیده بود پاک شد. معلوم نیست چه بلایی سر لباس آورد؟!

- نه خیر یقه اش زیادی باز است این جور لباسها سینه های گرد و جوان می خواهند تا جلوه کنند. خیلی هم کوتاه است به پایهای لاغرش نمی اید.

فرقی نمی کند قرار نیست که از پشت سر راه بروی ممکن زمین بخورد اینقدر می چرخد.

خب این یکی بهتر است رنگش هم خیلی خوب است واقعا رنگ مشکی به اکثر زنها  می آید اصلا رنگی است که طبع خاکشیری دارد با همه جور است.

آفرین این فکر را باید از اول می کردی،سینه بند را برای همین درست کرده اند . مدتی قبل زنی آمد و لباسی پوشید به چه زیبایی یقه لباس تا روی شانه ها باز بود و پارچه لخت لباس روی بدنش به زیبایی نشسته بود اما زمانی که می خواست لباس را در آورد اشتباهی سینه بندش را هم بالا کشید چشمتان روز بد نبیند. سینه هایش تا روی نافش آمد  ولی ناکس سینه بندش جادوی بود وقتی سینه ها را در آن می چپاند انگار سینه های دختر هفده -هجیده ساله می شد.

این دیگر چیست؟ همان که بهتر بود .خدای بزرگ چقدر وسواس دارد!  می دانم آخرش هم خرید نمی کند.  آز آن آدمهای است که تا چندین فروشگاه را نبیند و دهها لباس را نپوشد  چیزی نمی خرد .

-   این فروشنده جدید هم خیلی خوشکل است. انگار امسال صاحب فروشگاه معیار انتخاب فروشنده ها را بر خوشکلی گذاشته است. خب شاید فروش بالاتر رود. هر چند برای فروشگاه لباس زنانه اگر فروشنده ها پرچانه تر باشند بهتر است. دائم می آید نزدیک و می رود عقب رنگ روژلب که عوض نمی شود! خوب است هر یک ساعت یکبار می آید و تجدیدش می کند. بازهم برایش تازگی دارد و لبخند های متفاوت میزند یکی تا بناگوش. یکی ملایم با سرکج. یکی با لبهای غنچه که که کمی گوشه لبها را رو به بالا داده و... نمی دانم قرار است این لبخند ها را به مشتری ها تحویل دهد یا به صاحب فروشگاه؟!

- خب بالاخره آمد. ایندفعه کمی دیرتر از همیشه. نمی دانم در فروشگاه چند دست از این لباس هست ولی این هفته چهارم است که می اید واین لباس را می پوشد؟ همیشه همین لباس حریر سبز آستین کوتاه با دامن چین دار را انتخاب می کند. واقعا هم برازنده اش است. عجیب است که فروشنده ها اورا به خاطر نمی آورند. شاید صاحب فروشگاه در انتخاب فروشنده علاوه بر خوشکلی بر کودنی هم تاکید دارد. البته او هم خیلی آرام و بی حرفی یکراست می آید سراغ همین لباس. دررا که می بندد لبخندی از روی رضایت می زند و سریع همه لباسها حتی شلوارش را در می اورد ولباس را می پوشد بعد موهایش را جمع می کند و بالای سرش می بندد و چندبار خودش را از چند زاویه نگاه می کند. آخرسر با حرکات دست و باسن قر کوچکی می دهد ولباس را به فروشنده پس می دهد. اگر فروشنده به خودش زحمت دهد ونظرش را بپرسد. می گوید متشکرم نپسندیدم یا خوب است بر می گردم و خلاصه به هرکلکی است در می ورد.

- احمق این همه مایع شیشه پاکن می ریزی برای چه؟ تا روی زمین شره کرد. یک ربع طول می کشد تا این همه را پاک کند همه دستمال ها را خیس کرده حتما می خواهد باز مرا لک دار رها کند. کاش میتوانستم به صاحب فروشگاه شکایتش را کنم. خوب است، دستمال خشک هم اورده .لازم نیست اینقدر فشار دهی انگار می خواهد چیزی را ورز دهد.

- اَاَاَه چند تا بلوز آورده یعنی می خواهد همه اینها را بپوشد ؟! اِ چه می کند؟ بله خانم از آن حرفه ای هاست. چهار- پنج دست لباس می اورد و یکی را کش می رود. خوب است این دزدها کار زیادی با من ندارند.مدتی منتظر می شوند و بعد هم در می روند. کارکنان فروشگاه هم که قاق اند. هرچند ماه پیش یکی از همین دزدها البته نه از حرفه ای ها بلکه یکی از تازه کارها را گرفتندو در اتاق بغلی حبس کردند. تاپلیس آمد چه سرو صدایی راه انداخته بود. احمق همه لباسها را ازیک فروشنده گرفته بود. به در ودیوارمی کوبید و مرا می لرزاند چه التماسهای می کرد.که بچه دارم. بیچاره ام. غلط کردم. بار اولم است. به بچه هایم رحم کنید. اما گوش صاحب فروشگاه به این حرفها بدهکار نبود. خب مدت زمان لازم تمام شد. ببینم گیر می افتد یا نه؟ چه می گوید؟ نمی شنوم. آرام حرف می زند. این زنها هم چقدر بلند بلند می خندند نمی دانم دریک فروشگاه چه چیز خنده داری وجود دارد که اینطور ریسه می روند؟! تا حالا باید پریده باشد. درست حدس زدم از آن حرفه ای ها بود.خب بالاخره کسی که به کارش وارد است قابل احترام است .

- خوب است زیر در اینقدر باز است بازهم روشنایی که از اتاق بیرون زده را نمی بینند حالا تا صبح این چراغ درچشم من است.

نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 10:3 توسط فاطمه مقدم| |

گفتگو  درباب ادبیات متعهد با عبدالعلی دستغیب

من هنرمند شاخصی در میان هنرمندان متعهد ندیده ام

 

فاطمه مقدم:  آیا هنرمند متعهد است؟ متعهد در برابر چه کسی و چه چیزی؟ ناقدان و صاحبنظران معیارهای متفاوتی را در تعریف ادب متعهد مدنظر قرار داده‏اند؛ معیارهایی مانند: اخلاق و تربیت، دین، ملیت،‌ مسائل اجتماعی و مسائل انسانی. اما این معیارها همواره محل نزاع بوده است و منجر به اما و اگر های فلسفی و تئوری های ادبی بسیاری در طول تاریخ شده است که اوج آن در تئوری های سارتر درباب ادبیات نمودار می شود. سارتر معتقد بود که"نویسنده حتی به دلیل آنکه الفاظ همه ی مردم را با ارزش و اعتبار آنها بکار میبرد و کتابهای خود را در میان مردم منتشر می کند وابسته ومسوول است زیرا نمی تواند از فرمان مسائل زمان خود سر بپیچد و در هر حال باید مسوولیت نوشته خود را بگردن بگیرد." اما تعریف ادبیات متعهد طی زمان دستتخوش تغییرات بسیاری شد و در کشورهای مختلف به سمت قبول معیارهای تازه ای رفت و در مواردی به شدت رنگ ایدئولوژی های سیاسی را به خود گرفت و از ادبیت خارج شد. در باب این موضوع مهم گفتگویی با منتقد شهیر کشورمان عبدالعلی دستغیب داشتیم و نظر او را جویا شدیم. دستغیب با اشرافی که به ادبیات دارد گسترده تر از موضوع بحث سخن گفت....


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 12:10 توسط فاطمه مقدم| |

 

محمدعلي معلم‌دامغاني :

كتاب، گواه آزادي گفتار در ايران است!!!

 محمدعلي معلم‌دامغاني، رئيس فرهنگستان هنر، درنشست تخصصي«رسانه و هنر» در همايش بزرگ ايرانيان مقيم خارج از كشور گفت: كتاب گواه آزادي گفتار در ايران است.معلم‌دامغاني ادامه داد: برخلاف تبليغات سوء كه در مورد وضع موجود مي‌شود، مي‌توانيد به كتاب‌فروشي‌ها برويد و آنچه را كه در اين مدت منتشر شده ببينيد و قضاوت كنيد. متوجه خواهيد شد كسي دردي و رازي را نگفته باقي نگذاشته است. همه اين آثار گواه آزادي گفتار در اين سرزمين است.

فکر می کنم نیاز به شرح ندارد.

پ.ن. ۱.خالی از لطف نیست که برای اگاهی از چگونگی جلوس جناب محمدعلي معلم‌دامغاني، بر مسند ریاست فرهنگستان هنر به مطلب وقایع نگاری تغییر مدیریت در فرهنگستان هنر در بخش ارشیو همین وبلاگ مراجعه کنید.

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 12:3 توسط فاطمه مقدم| |